سيد محمد باقر برقعى

3449

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شكوهء شاعر گر كوره‌راه زندگى اين پيچ و خم نداشت * خلق از براى زيست دگر هيچ غم نداشت در روزگار اگر كه هماهنگ بود خلق * اين چند روز عمر چنين زير و بم نداشت گر حسن حق‌شناسى بعضى نداشت نقص * حقّا كه هيچ خلقت خلّاق كم نداشت گر در نهاد خلق خدا بود اندكى * انصاف ، احتياج كسى بر حكم نداشت آن يك به مطبخش بجز از آه سينه‌سوز * از بىبضاعتى اثر از دودودم نداشت وان ديگرى ز ثروت بىحدّ و بىحساب * ديگر حساب زندگى خويش هم نداشت افسوس ! هركه داشت كرم ماند بىدرم * وان‌كس كه بود صاحب درهم درم نداشت بايد به گنج دست كسى گر ز دسترنج * هرگز فلانى اين همه مال و حشم نداشت گر باد كبر در سر آدم نداشت جاى * آدم كه بسته بود به يك‌دم ورم نداشت ايران اگر به خاطر فضل و ادب نبود * آن را جهان بسان كنون محترم نداشت كاشان اگرچه مهد ادب بوده است و هست * حشمت نداشت ، اگر محتشم نداشت چون او كسى كه مرثيه‌گويى نداشت دست * وان در طريق قول و غزل هم‌قدم نداشت گيتى دگر به خويش نبيند چو محتشم * زيرا نظير در عرب و در عجم نداشت تا زنده بود شاعر اگر داشت قدردان * ارباب فضل اين همه رنج و الم نداشت تجليل بعد مرگ ، بدا بر چنين مرام * در زندگى مقام اگر داشت ، غم نداشت جوياى حال شاعر آزاد كس نبود * مانند ديگران چو به خوانش نعم نداشت از جور چرخ شكوه مكن « موسوى » كه دهر * با اهل علم جز سر جور و ستم نداشت سوختم سوختم در آتش حسرت سراپا سوختم * همچون شمعى بر مزار آرزوها سوختم شاهد شادى به رويم نوشخندى هم نزد * آن قدر با سوز محنت ساختم تا سوختم در حريم شمع گر پروانه از شوق وصال * سوخت ، من در گوشه‌اى تنهاى تنها سوختم از غم تنهايى و از درد بىدرمان دل * بس كشيدم از جگر آه شررزا ، سوختم لحظه‌اى بر حال زار من دل ياران نسوخت * من به پاى اين و آن يك‌عمر امّا سوختم دوستان مشكل‌گشا بودند و از تدبيرشان * مشكلى از من نشد حل ، زين معمّا سوختم « موسوى » ديگر به عقبايم نسوزاند كسى * آنچه مىبايد بسوزم خود به دنيا سوختم